در ره عشق مـــرام دگـــــری می بـــــــاید
سر پــر شـــور و دل شعله وری می بـــاید
عیب پروانـــه نگـــــویید کـــه در آتش رفت
شرط عشق است که بر جـان شرری می باید
عافیت آفت جـــان است ، جنونـــــــا مددی
رهـــــرو دشت بلارا خطـــری می بـــــــــاید
خانه ی دوست به قاف است، بلند است، بلند
بهر پرواز چــو عنقـای پری می بـــــــــــــاید
عـــاشقان هستی خـــود پیشکش او کـــردند
دست خـــــالی نتـــوان رفت سری می بـــاید
وهم خـــامیست امـــــان نـــــامه بگیرد سقا
شمس را در همه دوران قمـــــری می بـــاید
آسمان ، از چـه نشستی به تمـاشا آن روز
تــــا ابـد چشم تــورا پلک تری می بـــــاید
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 16:48 موضوع | لینک ثابت
وقتی خواستم زندگی کنم. راه رابستن.
وقتی خواستم عاشق شوم. گفتند گناه است.
وقتی به راستی سخن گفتم. گفتنددروغ است.
وقتی به ستایش روی آوردم. گفتندخرافات است.
وقتی گریستم . گفتندکودکانه است.
وقتی سکوت کردم. گفتند عاشق است.
نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت
ای عشق کیستی
از همه پرسیدن عشق چیست....؟؟؟؟
از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت........بازی
از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت....... کینه.
ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت ......... پول وثروت.
از پیری پرسیدن عشق چیست؟ گفت............ عمر
ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت .......از من خوشبوتر.
از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر .
از خورشید پرسیدن عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر.
... ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟
ای عشق تو کیستی ؟؟گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم
نوشته شده توسط میلاد در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت
آيا مي داني در فراق تو مي سازم و مي سوزم
آيا مي داني بي تو عالم برايم پوچ و بي معني است
آيا مي داني كه قصه هايم بي تو بي معني است
آيا مي داني كه چراغ قلبم در فراق تو خاموش است
آيا مي داني كه رشته افكارم در فراق تو از هم گسسته است
آيا مي داني كه بي تو جسمي بي روحم ، دلم مي گيرد
آيا مي داني چرا دلم مي گيرد
چون فقط تو را مي طلبم
وقتي تو نيستي دلم مي گيرد
چون فقط با تو زنده ام
پس بايد اين حق را داشته باشم كه داراي دلي پژمرده باشم
چون
نيازم نيست
روحم نيست
خواسته ام نيست
بهترينم نيست
پس در هجران تو همچون شمعي مي سوزم
باز هم دلم مي گيرد
تا لحظه اي كه تو در كنارم باشی و وجودت را حس كنم ..........
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گوئي در جهان ديگري هستم
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 20:42 موضوع | لینک ثابت
چشمانت را برای زندگی می خواهم
اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش می خواهم
و پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم
خیالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را نیز برای پرستش
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 20:38 موضوع | لینک ثابت
تو را دوست دارم
به خاطر آنكه دست فرو بردي
در ژرفاي قلــــب من
كه در زير توده اي
از هزاران ناداني و سستي و ناتواني پنهان بود
و در آن تاريكي
زيباترين گوهرهاي هستي مرا يافتي
و به روشني آوردي
زيرا هيچكس پيش از تو
چنين دور دست در من سفر نكرده بود
تا اين زيبايي ها را ببيند
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 20:36 موضوع | لینک ثابت
_____*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############*
____#################################*
______###############################
_______#############################
________###########################
__________### ####################
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________*#######*
_________________######
__________________####
__________________###
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 19:53 موضوع | لینک ثابت
ترا در موج درياهاي آبي جستجو كردم
به يادت با هزاران قطره باران گفتگو كردم
روي عکسا گرد و خاکه ، بيشتر دلا هلاکه
قحطي گلاي پونه ست ، تقديرا دست زمونه ست
عهد و پيمونا شکسته ، رشته ي دلا گسسته
تقويما رو ماه تيره ، زندونا پر اسيره
آدما يا همه مردن ، يا که مات و دل سپردن
عصر ما عصر فريبه ،عصر اسماي غريبه
عصر پژمردن گلدون ، چتراي سياه تو بارون
مرگ آواز قناري،مرگ عکس يادگاري
تا دلت بخواد شکايت،غصه ها تا بينهايت
دلاي آدما تنگه ،غصه هم گاهي قشنگه
چشما خونه ي سواله ،مهربون شدن محاله
حک شده روي هر ديواري ، که چرا دوسم نداري
خونه هامون پر نرده ،پشت هر پنجره پرده
تا دلت بخواد مسافر ،تا بخواي عاشق و شاعر
شبا سرد و بي عروسک ، دلاي شکسته از شک
زلفاي خيلي پريشون ، خط زدن رو اسم مجنون
شهري که سرش شلوغه ،وعده هاش همه دروغه
چشماي خيره به جاده ،عشوه هاي نخريده
آسمونا پر دوده ،قلب عاشقا کبوده
گونه ي گلدونا زرده ،رفته و بر نمي گرده
آدما بي سرگذشتن ، آهوا بدون دشتن
دفترا بدون امضا ،ماهيان بدون دريا
تشنه ها هلاک آبن ،همه حرفا بي جوابن
نصف زندگي نگاهه ،بقيش همه گناهه
خدا رو انگار گذاشتن ، رو زمن و بر نداشتن
در و ديوارا سياهه ،آدرسامون اشتباهه
شب و روزا پر عادت، وقت که شد شايد عبادت
خدا مال غصه هاته ،وقتي غم داري خداته
روي اينه ها غباره،شيشه ي پنجره ي تاره
بغضا بي صدا و کاله ،همه از فکر و خياله
قلک خوبيا خالي،مهربونيا خيالي
قفسا پر پرنده ،لباي بدون خنده
نه شنيدني نه گوشي،نه گلي نه گلفروشي
مرگ جشناي تولد ،مرگ اون دلي که گم شد
خستگي بي اعتمادي،شک و ترديد زيادي
امتحان مکرر ،لونه هاي بي کبوتر
مشقامون بدون امضا ،اسممون هميشه رسوا
نمره هاي عشقمون تک،بامامون بدون لک لک
همه غايب تو دفتر ، مث بالاي کبوتر
خونه ها بدون باغچه،بدون حافظ و طاقچه
نه براي عشق ميلي،نه کسي به فکر ليلي
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هرچه بيني عكس يار
عشق یعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني با پرستو پر زدن
عشق يعني اب بر اذر زدن.........
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت
دلم برات خیلی تنگ میشه...
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه

نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!
نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستت
دوستت
نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت

ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی کوشش بی ادعا
عشق یعنی مهر بی اما ، اگر عشق یعنی رفتن با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی خواندن از چشمان او حرفهای دل بدون گفتگو
در خزانی برگریز و زرد و سخت عشق تاب آخرین برگ درخت
عشق یعنی روح را آراستن بی شمار افتادن و برخاستن
عشق یعنی زشتی زیبا شده عشق یعنی گنگی گویا شده
عشق یعنی مهربانی در عمل خلق کیفیت به زنبور عسل
عشق ، آزادی ، رهایی ، ایمنی عشق زیبایی ، زلالی ، روشنی
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده عشق یعنی ماهی راهی شده
عشق یعنی آهویی آرام و رام عشق صیادی بدون تیر و دام
عشق یعنی از بدیها اجتناب بردن پروانه از لای کتاب
در میان این همه غوغا و شر عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا ، ناتوان عشق باش پهلوانا ، پهلوان عشق باش
ای دلاور ، دل به دست آورده باش در دل آزرده منزل کرده باش
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر واگذاری آب را بر تشنه تر
گاه بر بی احترامی ، احترام بخشش و مردی به جای انتقام
عشق را دیدی خودت را خاک کن سینه ات را در حضورش چاک کن
عشق آمد خویش را گم کن عزیز قوت ات را قوت مردم کن عزیز
عشق یعنی مشکلی آسان کنی دردی از درمانده ای درمان کنی
عشق یعنی خویشتن را گم کنی عشق یعنی خویش را گندم کنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس در مقام بخشش از آیین مپرس
در تنور عاشقی سردی مکن در مقام عشق نامردی مکن
لاف مردی میزنی مردانه باش در مسیر عاشقی افسانه باش
عشق یعنی ظاهر باطن نما باطنی آکنده از نور خدا
عشق یعنی عارف بی خرقه ای عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای
عشق یعنی آنچنان در نیستی تا که معشوقت نداند کیستی
عشق یعنی ذهن زیباآفرین آسمانی کردن روی زمین
هرکجا عشق آید و ساکن شود هرچه ناممکن بود ممکن شود
در جهان هر کار خوب وماندنیست رد پای عشق در او دیدنیست
شعرهای خوب دیوان جهان سر عشق است و سرود عاشقان
نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 20:3 موضوع | لینک ثابت
بی تو ای مونس جان با دل رسوا چکنم بار مردم چه کشم با من تنها چکنم دل پریش از غم هجران تو امروز گذشت ای امید دل توفان زده فردا چکنم من سرگشته رنجور در این زورق خرد سهمگین موج بلا گستر دریا چکنم شرح پرپر شدن لاله خونین چه دهم صوت جانسوز و غم بلبل شیدا چکنم گر ز جور عمل خویش هم آزاد شوم بازماندن ز تماشای تو جانا چکنم همه شب ناله محبوب اگر می شنوید سنگ خارای فراق و دل مینا چکنم
نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 19:59 موضوع | لینک ثابت
سایه
من همونم که همیشه ، غم و غصم بی شماره
اونیکه تنهاترینه ، حتی سایه ام نداره
اونکه در راه رفاقت ، همه هستی شو باخته
ادعای هر رفاقت ، واسه من چه زودگذر بود
هر کی با زمزمه عشق ، دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد
همه هراس و ترسش ، به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت ، چه ثمر از این نجابت
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت
..:: دو پنجره ::..
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها ، یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاهه ، سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی ، به لبای خسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
همه ی عشق من و تو ، قصه هست قصه ی دیدار
همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته شب و روزهای من و تو
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو ، دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم ، زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم می میریم
کاشکی این دیوار خراب شه ، من و تو با هم بمیریم
توی یه دنیای دیگه دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت
از تـــو دورم مــن و دیوانـــه و مــدهوش توام
آنچنان محــو تو گشتم کــــــه در آغــوش تـوام
یکــــدم از دل نبـــرم یــــاد دل آویـــــز تـــــرا
گر چه چون عشق ز دل رفتــه فـراموش تـوام
نگــــه گــرمم و در چشــم سخـــن گـــوی توام
هـــوس بــوسه ام و در لب خــــــاموش تــوام
همچـــواشکی کـــه زجـــان ریخته در دامن تو
چــون صدائی کــه ز دل خاسته در گوش توام
پـــای تـــا سر همــه طوفانـــــــــم آشفتگیــــــم
بحـر در موجم و عمریست که در جـوش تـوام
گــر چه در حسرتم از دوری بــــــرق نگهــت
زنـــده با یاد تو و گـــرمی آغـــوش تــــــــوام
در دل شب تـــاریک کــه چـــون بخت منسـت
تــا سحــر منتظــر صبح بنــــــا گـــوش تــوام
خــــاطر نازکت آزرده شـــد از محنـــت مـــن
بـــار سنگینـــــم و آویختــــه از دوش تــــــوام
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت
یه روزی قدرمو می دونی که دیره
روزی که کسی سراغت نمی گیره
یه روزی می فهمی من کی و چی بودم
روزی که از نبودنم غصه ات می گیره
باشه خوبم از کنارت ساده می رم
با وجود اینکه می دونم می میرم
به خدا قدرمو می دونی یه روزی
روزی که از تو جدا میشه مسیرم
قدرمو می دونی یه روز یادم می افتی شب و روز
صدام تو گوشت می پیچه مثل یه آه سینه سوز
حسرت یک لحظه نگام دلتنگ میشم بدجور برام
اون روزا دور نیست به خدا حتی به خوابت نمیام
یه روزی قدرمو می دونی که دیره
اسم من از توی لحظه هات نمیره
دیگه نیستم اون شبای پر ستاره
وقتی که دلت بهونمو میگیره
اما اون روزا خدا کنه نباشم
بشنوم از رفتن من غصه داری
من می بینم اون شبایی رو که دیگه
واسه گریه شونه هامو کم میاری
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت
نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم
نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم
می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم
می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم
می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم
نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم
می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم
می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم
می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم
می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم
می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت
مي پرسي تو را دوست دارم؟
حتي اگر بخواهم پاسخ دهم نمي توانم
مگر مي شود با کلمات ، احساس دستها را بيان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با ديدگان
پر انديشه و روشن بين به من مي نگري چه نشاط و لطفي دلم را فرا مي گيرد ؟
مي پرسي تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ اين سوال را نمي داني ؟
مگر خاموشي من ، راز دلم را به تو نمي گويد ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمي دهد ؟
راستي آيا شکوه آميخته به بيم و اميد ، که من هر لحظه هم مي خواهم به زبان آورم
و هم سعي مي کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمي گويد ؟
عزيز من ! چطور نمي بيني که سراپاي من از عشق به تو حکايت مي کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حديث عشق مي گويند ، بجز زبانم که خاموش است
روزي از راه خواهم رسيد با کوله باري از خاطره با کوله باري از تجربه
روزي از راه خواهم رسيد روزي که آينه ي پاک و سپيد قلبم ز بي رحمي
گرد و غبار خستگي کدر گشته
روزي از راه خواهم رسيد روزي که دست مهربانت با جادوي عشق من را
به خودم بازگرداند روزي که قلب کوچک و چون آيينه پاکم لايق خوبي و صداقت
چشمان تو باشد
مرا از ياد مبر چرا که من خاطره اي بيش نيستم
خاطره روز مرگش روز فراموشي ست
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت
به لبهایم مزن قفل خموشی
که دردل قصه ای نا گفته دارم
زپایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی اشفته دارم
بیا ای مرد ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
منم ان مرغ , ان مرغی که دیریست
به سر اندیشه ی پرواز دارم
سرودم ناله شد در سینه ی تنگ
به حسرتها سر امد روزگارم
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین اتشین اواز خود را
بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی اسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
لبم با بوسه ی شیرینش ازتو
تنم با بوی عطراگینش ازتو
نگاهم با شررهای نهانش
دلم با ناله ی خونینش از تو
ولی ای مرد ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
بران شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است تنگ است
مگو شعر تو سرتاپا گنه بود
از این ننگ وگنه پیمانه ای ده
بهشت وحورو اب کوثر ازتو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی خلوتی شعری سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
شبانگاهان که مه می رقصد ارام
میان اسمان گنگ وخاموش
تو در خوابی و من مست هوسها
تن مهتاب را گیرم در اغوش
نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
دران زندان که زندانبان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
بدور افکن حدیث نام ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا می بخشد ان پروردگاری
که شاعر را دلی دیوانه داده
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

این وبلاگ تنها برای استفاده شخصی نویسنده وصاحب وبلاگ طراحی شده است.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب

POWERED BY